ذبيح الله صفا
948
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
در هر مهى دو هفته كند كسبِ نور ماه * تا از كمالِ حسن تو يكشب نشان دهد چون شمع روشنست كه پيش رخ تو صبح * پروانهوار هر نفس از شوق جان دهد وز هستى ميان تو كس را وقوف نيست * ما را مگر كمر خبرى ز آن ميان دهد دل را چو از دهان تو كامى نداد دست * شايد اگر لبت بپيامى زبان دهد آرى بود ز جان گرامى عزيزتر * هر وعدهيى كه دلبر شيرين زبان دهد خطت هزار نقش زند هرزمان بر آب * تا از بنفشه زيب گل ارغوان دهد آرام دل ز سنبل عنبرشكن برد * تشويش جان ز نرگس نامهربان دهد از بهر قتل عاشق شوريده چشم تو * هرگه بغمزه تير و بابرو كمان دهد آب رخ تو رونق سرچشمهء حيات * چون خاك پاى خسرو عالى نشان دهد داراى دهر خسرو غازى كه ضبط ملك * از راى پير و دولت بخت جوان دهد * * لعل لب نوشين تو آسايش جانست * سوداى سر زلف تو آشوب جهانست دل در هوس زلف تو بىصبر و قرارست * جان در طلب وصل تو بىتاب و توانست با باد صبا بوى تو يك روز درآميخت * ز آن روز تن باد صبا جمله روانست زلف سيه و بار غم و لعل لب تو * سوداى سر و درد دل و راحت جانست جز ديدن روى تو ندارد نگرانى * تا مردمك ديده برويت نگرانست اى عمر عزيز از من دل سوخته مگذر * ز آنروى كه عمر من و حسنت گذرانست بخشاى كه دور از رخ تو هر سحرى رُكن * چون صبح ز بهر رُخ تو جامهدرانست * * ارغوان از گل رخسار تو آبى دارد * سنبل از طرّهء طرّار تو تابى دارد سرمپيچ از من سرگشته چو زلفت كه دلم * دايم از آتش سوداى تو تابى دارد چشم مست تو كه آشفتگى كارم ازوست * چون من آشفته بهر گوشه خرابى دارد دل محزون من خستهء بىصبر و قرار * از لب لعل تو اميد جوابى دارد